من نگویم که ....
ساعت نه صبح شنبه بهم زنگ زدن گفتن که کار آفرین برتر شناخته شدم
قراره دوشنبه برم لوح تقدیر و این چیز میزا بگیرم 
فکر کنم تو بین اون کار آفرین ها کوچکترینشون بشم 
....
قرار شنبه ما بهم خورد
شد هفته دیگه
وای که چقد اینجا هوا سرده یخ یخ
....
بزنم به تخته خوب دارم پیشرفت می کنم امروز فهیمدم یه خورده درسام تو پیام نور همچین پیشرفت کرده
....
دوباره خریدای کلی فرشگاه شروع شده امسال با شرکتا داریم کار میکنیم
چه حالی میکنن این بازاریاب ها
هر بازاریابی که اخلاق خوبی با ما در طی سال داشت با همون کار می کنیم
دانشگاه
چهارشنبه وامم رو گرفتم 
پنجشنبه نتيج دانشگاه ازاد اومد فهميدم قبول شدم 
اونم كجا
اروميه 
الان دعوا داريم سر رفتن
ميتونم يه ترم برم و بعدش انتقالي بگيرم
مامانم راضي نميشه
سر حرف اون باشيم منو شوهر ميده 
قضيه من و مهدي هم كه جور بشو نيست هر باز يه مشكل جلوي راهمونه
گاهي مواقع به خودم ميگم شايد قسمت هم نيستيم
اينا به كنار
تمام فكرمو دانشگاه مشغول كرده
نميدونم چيكار كنم
همه لاهيجان قبول شدن من افتادم اروميه
اي خدااااا 
چرا اينقد مادرا به فكر خودشونن
سر حرفشون كه ميرسي همه اش بخاطر بچه ها شون اين كارو ميكنن اون كارو ميكنن
ولي همه كارا بخاطر خودشونه
بابام راضي شده يه جورايي
ولي مامانم تمام مشگلات قلبي رو همون لحظه پيدا مي كنه
بلاتكليفم
دارم روزا رو همين طوري مي گذرونم
بدون هيچ اميدي به فردا
مامانم ميگه اگه شوهر داشتي ميرفتي گفتم معلومه كه نه
ميگه من چه غلطي كردم كه تو الان شوهر نداري
اي خدا جواب اين مادرو چي بايد داد.
خدا به دادم برسه هر دوتاشون ميخوان منو شوهر بدن
اينور من ميگم نه نميخوام ازدواج كنم
از اون ور دلم نمياد مهدي رو پريشون كنم
خدايا خودت راه درست و نشونم بده .
.
.
.
.
امروز چند روز از نوشتن این مطلب میگذره
تصمیم رو گرفتم
ارومیه نمیرم
نمیتونم و نمی خوام برم 
