
سلام سلام امروز یه سره داشتم ثبت نام مشاغل خانگی میکردم نزدیکای ظهر بو د که خواهر شوهرم اومد کمکم کنه تا با هم ثبت نام کنیم یه جورایی قاط زده بودم مدارک یه مرده رو ازش گرفتم به خواهر شوهرم دادم گفتم این آقا گاو گوشتیه خداروشکر آدمای باشخصیتی بودن ازشون معذرت خواهی کردم یکیشون گفت بخاطر یه وام به چه چیزایی تبدیل شدیم هربار اون صحنه یادم میاد خنده ام میگیره سلام سلام بعد چند ماهی سر وکله ام پیدا شد امروز تقریباساعت ده و نیم سومین خواهر زاده ام پا به عرصه گیتی نهاد یه دخمل کوشوووولووووو همه انتظار یه پسر رو میکشیدیم خوب سوپرایز شدیم این روزا خیلی سرم شلوغه خونه دانشگاه و مغازه ولی خب این نیز بگذرد ششم آبان سال یکهزارو سیصد و نود لباس سفید نه چه روزی بود هوا بارونی بود . عروسی شب بود ولی چون سر صحته میخواستیم کلیپ از روز عروسی پخش کنیم مجبور بودیم صبح آماده باشیم ساعت 7 و نیم صبح آرایشگاه رفتیم سمیه همرام بود نزدیکای ساعت نه بود که نرگس (خواهر شوهر بزرگم ) هم اومد. خیلی هیجان زده بودم همه اش میگفتم چی میشه چی میشه ولی همه چی آروم گذشت . ساعت 12 بود که حسین با فیلمبردارا اومد اون روز چه فیلمی من بازی کردم چون هوا بارونی بود یه باغ رفتیم که سر پو شیده بود. بعدش آتلیه رفتیم خیلی همه چیز خوب میگذشت ساعت 5 و نیم کارا مون تموم شد فیلمبردار رفتن تالار به ما گفتن 6 و نیم هفت بیایین من و حسین هم رفتیم خونه چه بچه های خوبی بودیم سمیه و محسن و امی و سجاد و فرزاد و الهه و متین و خاله منتظر بودن که ما بیاییم همه با هم بریم تالار اونام با ماشیناشون بیان همه بوق بوق بزنیم حسین تا هفت خوابید که از تالار زنگ زدن کجایید بیایین کلی مهمون اومده خلاصه یه سری ها هم از خونه حسین اینا اومدن فک کنم هفت هشت تا ماشین بودیم همه با هم رفتیم تالار . کلی استرس داشتم وقتی رسیدیم اولین نفری که دیدم پسر عوی بابام بود که کنار بابام وایستاده بود مادر شوهرم اینا اومدن اسپند دود کردن از سمت خانوما رفتیم داخل با همه احوالپرسی کردم چه اونایی که میشناختم چه نمیشناختم وای خدای من ویشمستر با تارا و مامانشون رو دیدم کلی ذوق کردم ولم میکردن همون جا با هاشون میشستم حرف میزدم ولی خودم کنترل کردم که دخمل خوبی باشم عروسی خوب برگزار شد آخرین برنامه کلیپمون رو نشون دادن . خیلی خوب شده بود . ولی بقول دخمل عمه ا م الهام خیلی قشنگ شده ولی پاستوریزه بود مامان بزرگم که همه براش دلهره داشتن و حالش خیلی بد شده بود اون روز بقدری خوب شده بود که آوردنش عروسی و تا آخر هم موند . همه میگفتن تو چیکار کردی که مامان بزرگ عروسی هیچکی نرفت ولی عروسی تو اومد ؟؟ دیگه چیکار کنم دیگه محبوبیت دیگه آخر شب خونه مامان شوهر رفتیم گوسفند قربونی کردن بعدش با سمیه و محسن و الهه و فرزاد خونه خودمون رفتیم . من و حسین تو اولین شب ازدواجمون یه کار خیلی مهم رو انجام دادیم که به هر کی گفتیم کلی خندید اونم اینکه با همدیگه نشستیم تا نزدیکای صبح کادو رو شمردیم وقتی خیالمون بابت رهن خونه و بدهی ها راحت شد گرفتیم خوابیدیم روز یکشنبه تهران خونه سمیه اینا رفتیم دوشنبه هم با قطار به مشهد مقدس رفتیم نوشتم که بماند به یادگار
ای یکی آقا اردکه
بعد اینکه گفتم تاره فهمیدم چی گفتم سریع اضافه کردم ثبت نامش .

نباتی عروسی رو تن کردم

.
| Design By : arameSH |





