عروسی زیبای خوب مهربون

ششم آبان سال یکهزارو سیصد و نود لباس سفید نهنیشخند نباتی عروسی رو تن کردم

چه روزی بود

هوا بارونی بود .

عروسی شب بود ولی چون سر صحته میخواستیم کلیپ از روز عروسی پخش کنیم مجبور بودیم صبح آماده باشیم

ساعت 7 و نیم صبح آرایشگاه رفتیم

سمیه همرام بود نزدیکای ساعت نه بود که نرگس (خواهر شوهر بزرگم ) هم اومد.

خیلی هیجان زده بودم همه اش میگفتم چی میشه چی میشه

ولی همه چی آروم گذشت .

ساعت 12 بود که حسین با فیلمبردارا اومد

اون روز چه فیلمی من بازی کردم  چون هوا بارونی بود یه باغ رفتیم که سر پو شیده بود.

بعدش آتلیه رفتیم

خیلی همه چیز خوب میگذشت

ساعت 5 و نیم کارا مون تموم شد فیلمبردار رفتن تالار به ما گفتن 6 و نیم هفت بیایین

 

من و حسین هم رفتیم خونه

چه بچه های خوبی بودیم

سمیه و محسن و امی و سجاد و فرزاد و الهه و متین و خاله منتظر بودن که ما بیاییم همه با هم بریم تالار اونام با ماشیناشون بیان همه بوق بوق بزنیم

حسین تا هفت خوابید که از تالار زنگ زدن کجایید بیایین کلی مهمون اومده

خلاصه یه سری ها هم از خونه حسین اینا اومدن فک کنم هفت هشت تا ماشین بودیم همه با هم رفتیم تالار .

کلی استرس داشتم

وقتی رسیدیم

اولین نفری که دیدم پسر عوی بابام بود که کنار بابام وایستاده بود

مادر شوهرم اینا اومدن اسپند دود کردن

از سمت خانوما رفتیم داخل

با همه احوالپرسی کردم چه اونایی که میشناختم چه نمیشناختم

وای خدای من ویشمستر با تارا و مامانشون رو دیدم کلی ذوق کردم ولم میکردن همون جا با هاشون میشستم حرف میزدم ولی خودم  کنترل کردم که دخمل خوبی باشممژه

عروسی خوب برگزار شد آخرین برنامه کلیپمون رو نشون دادن . خیلی خوب شده بود . ولی بقول دخمل عمه ا م الهام خیلی قشنگ شده ولی  پاستوریزه بود

مامان بزرگم که همه براش دلهره داشتن و حالش خیلی بد شده بود اون روز بقدری خوب شده بود که آوردنش عروسی و تا آخر هم موند .

همه میگفتن تو چیکار کردی که مامان بزرگ عروسی هیچکی نرفت ولی عروسی تو اومد ؟؟

دیگه چیکار کنم دیگه محبوبیت دیگه

آخر شب خونه مامان شوهر رفتیم گوسفند قربونی کردن

بعدش با سمیه و محسن و الهه و فرزاد خونه خودمون رفتیم .

من و حسین تو اولین شب ازدواجمون یه کار خیلی مهم رو انجام دادیم که به هر کی گفتیم کلی خندیدچشمک

اونم اینکه با همدیگه نشستیم تا نزدیکای صبح کادو رو شمردیم

وقتی خیالمون بابت رهن خونه و بدهی ها راحت شد گرفتیم خوابیدیم خواب.

روز یکشنبه تهران خونه سمیه اینا رفتیم دوشنبه هم با قطار به مشهد مقدس رفتیم

نوشتم که بماند به یادگار

 

/ 7 نظر / 19 بازدید
کیوان

سلام خوبین؟ زیبا بود... تبریک می گم... منم آپم خوشحال میشم تشریف بیارید..

مهسا

سلام زیبا جان... مبارک باشه... منو میشناسی ؟ یه دوست از سال های دور! سال 86 که شمارو لینک کردم تو وبم! حالا عروس خانوم شدی...[قلب] مبارکه... به منم سر بزن[گل]

حمیدرضا

سلام. تبریک میگم. مبارک باشه[هورا][دست][دست][گل]

محمدجواد نعمتي

سلام . با چندماه تاخير مي‌گم؛ يه عاااالمه مباااااارك باشه . ايشالا در كنار هم خوشبخت و عاقبت بخير باشيد . [گل][گل]

قناری

:) مبارک باشه